طراحی صحنه

این که در یک سال، دو پست بنویسم و این که نام اینجا با "شاید" شروع شود می تواند معنای جدیدی به ذهن متبادر کند... معنایی که حتا لحظه ای فکر کردن به آن، می تواند کورسوی امیدم را رو به خاموشی نهد. نه این که هیچ وقت نبودم و نه این که نمی توانستم چیزی بنویسم؛ اما آخر این جا را گذاشته بودم برای آن قسمت از وجودم که خود بجوشد... که خود بیاید... ولی آن قدر آن قسمتِ پنهان، نور معنویت کم نوشید که از ترسِ سوختنِ ریشه اش، سوزی به جانم فتاد. نه از آن سوزها که همه چیز را با خود خاکستر کند؛ نه! از آن سوزها که بیاید و ببارد... از آن سوزها که شریان های روح خفته ی آدمی را با سردیِ خیس و خواب زدایش مثل لحظه ای صاعقه، جرقه، یا حتا برق گرفتگی، از چرت زدنِ بیهوده به خود آرد. امروز تنها یک لحظه با خود اندیشیدم که آیا این تداومِ بی نظمِ من بر این زندگانِ بیدار، جایی دستِ سخیفِ زندگی ام را خواهد گرفت؟!... یا چونان نمایشی شده است از سر عادت؟!...

برای بیهودگی لحظه هایم فاتحه ای می خوانم... بر این تنِ ناتوان که در اذهان عمومی بی گمان زنده است و در ادراک خواصِ نامرئی، بی شک نه... این چراغ های رشته ای شاید خاموشی شان تکرار شود، تکرار شدنی! اما با بارقه ی امیدی از آسمانِ غبار آلوده ی روحم، گه گاه اتصالی می کنند و من در اوج نا باوری، ناگهان، چراغانی می شوم... 

 

 

+برای تکرار نشدن آیه ی یاس ام، این هم بارقه

هیچ نمایشی بدون نور اجرا نمی شود... در شب، حتا اگر ماه روی بپوشاند؛ باز این فلورسنت ها هستند که صحنه ی نمایش را می آرایند... 

 

 

  [  پیامبری ست درونم: بیم می دهد و امید...  ]

 

 

­

 

/ 4 نظر / 29 بازدید
طاها

"و من در اوج نا باوری، ناگهان، چراغانی می شوم..." سپاس... سلام و نور[گل]

چشم انتظار

زیبا نوشتید سایه روشن. چرا از این استعدادتان استفاده نمی کنید؟ اگه هر ماه، یک متن هم به همین مقدار بنگارید، عالیست. یکی نیست این حرف رو به خود من بگه. والا!!

طاها

گاهى برخى عجىب بوى خدا مى دهند... مثل مادر... مى تواند مچم را بگىرد... اما همىشه دستانم را مى گىرد... خدا را مى گوىم...

شبانه

زیبا بود مثل قبلی ها باور کنید بهتون حسودیم میشه.. البته حسودی نه، غبطه میخورم..