ارادت...

می خواهم وجه جدیدی از زندگی ام را ثبت کنم. وجه جدیدی که چون نور بر زندگیِ خاکستری ام، بر این شبحِ در سایه می درخشد. می خواهم چنگ بیندازم بر این نورِ کوچکِ شیرین.

می خواهم تسخیر کنم این کوچکِ بزرگ را؛ تا تار و پودِ تیره ام را با پرتوِ تابش اش روشن کنم.

می خواهم این فرصت را برای خودم ایجاد کنم تا یادم بماند گاهی این نورهای کوچک می توانند مسیرِ زندگی را هم وار کنند. اگر گاهی کمی جدی تر نگاه شان کنیم. 

می شود در پرتوِ آن ها دوستانِ جدیدی پیدا کرد. دوستانِ دیده نشدنی، نامرئی. آن ها که بیش تر از ما، به اصطلاح "زنده ها" زنده اند. و نفس می کشند در اتمسفری که ما نمی بینیم.

می نشینند به تماشایِ مان...  هر وقت گریزِ کوچکی می زنیم و اندک نورِ سپیدی که بر قلبِ مان می نشیند، دل سوزانه و ترحم برانگیز ما را به لیست دوستان شان اضافه می کنند...

یکی از آن ها شاید احمد ساجدی* باشد؛ که گاهی لایک می زند بر خطوطِ نانوشته ی ذهنم...

باید حقِ بعضی دوستی ها را درست و حسابی ادا کرد. امیدوارم بتوانم...

.

.

.

پا نوشت: * از شهدای شلمچه در بهشت ثامن

/ 2 نظر / 28 بازدید
باران

بسم الله ... اول آیا؟!

چشم انتظار

دیر شروع کردید! ام،ا به غایت هنرمندانه و کامل. و این به برکت قطعه ای است از بهشت، نه با قلم که با خون نوشته شده است! ا مام رئوف پشتیبانتان.