قطعه ای از بهشت...

گاهی بهانه ی نوشتن از خود آن مهم تر است. گاهی همین بهانه در حقیقت حاشیه ی متن را پررنگ تر و دل چسب تر می کند. بهانه ها معمولن استارت یک کار جدید می شوند ولو این که کار خیلی روتین و معمولی به چشم آید. برای روشن ماندن یک چراغ، نفت لازم است؛ بماند نفت هایی هم هستند در چراغ هایی خاموش!!...

گاهی سر رشته کلام رها می شود و می رود لا به لای همین حواشی...  

 

حواشی یعنی همین مهم های بزرگتر از متن که با وقار شماره می خورند و در پایین صفحه، کنار هم می نشینند و از متن اصلی جدا می شوند؛ نه این که ضربه بزنند... نه! از این لحاظ که باید وقت دیگری را برای شان در نظر بگیری و البته اگر مشتاق و لایق دیده شدن شان باشی! من از کودکی این حاشیه های جذاب و داستانک های مربوط و نامربوط را بیشتر دوست می داشتم. به شماره های پاورقی ها که می رسیدم سریع با چشم جست و جوگرم در انتهای صفحه به دنبالش می گشتم تا ببینم چه نکته ی درگوشی ای نویسنده می خواهد برایم بگوید... آری گاهی این بهانه ها آن قدر پر رنگ می شوند، آن قدر جان دار می شوند که به خاطرشان این متن های شکیل، کنار هم قرار می گیرند. آن جا که حتا نگارگران ایرانی بعد از مرارت و وسواس بسیار، آثاری را خلق می کردند بی نظیر و حاشیه را دست نخورده باقی می گذاشتند. حاشیه آن همه رنگ و نقش، آن همه جزییات با پیچ و تاب های فراوان، ابیاتی از زیباترین شعرهای فارسی بود.

 

نویسنده ی این پست هم اکنون در شک افتاده است که آن ابیات حاشیه بودند و تصاویر، متن؟! یا ابیات متن بوده اند و تصاویر حاشیه؟!....... تا موضوع عوض نشده بگذریم....


+++

در زندگی نیز گاهی پیش می آید این حواشی. گاهی آن قدر بولد و پر رنگ می شوند که همه ی حواس و فکر و ذهن مان درگیر شان می شود. گر چه متن زندگی هم چنان جاری ست؛ اما این برجستگی های بیرون از سطحِ جاریِ متنِ زندگی، با چشمِ احساس مان بد جور بازی می کند. دوست داشتنی مان می شود. گاهی بدون آن ها این متن ساده و یکنواختِ روزها، عجیب حالِ بی حال مان را می گیرد. باید باشند. این برجستگی های بیرون زده، مثلِ جایِ پایی می مانند برای رد شدن از آب. کمکت می کنند...

قطعه 26، که حال برایم یک ساله شده، یکی از همان برجستگی ها است برای من. جایی ست که من دچار حاشیه شدم. یک حاشیه ی ماندنی. از آن ها که دوست داری تذهیبش کنی و قابش را بکوبی بر دیوار... کاش هیچ وقت این حاشیه کم رنگ نشود. هر چند اگر شود نیز، باز هم این کتابِ زندگیِ من است؛ در زیر سایه ای از نور...

این حاشیه مرا کشانید و کشانید و برد تا بهشتِ ثامنِ صحنِ آزادی. خاطراتی گنگ و محو از دورانِ کودکی... به عکس های دل خراشی که فقط رو برگرداندن از آن ها را یادم مانده است تا خودشان. بوی خاکِ نمناک. بوی شرجیِ یک هوای آسمانی در دلِ خاک. افتادم در گوشه ای از خاطرات فراموش شده. و چه خوب یاد آوری ای بود؛ آن هم در این زمان... در این روزگار... آن محفل کوچک و مقدس از بهشتیان. حتا اگر آن قدر دور شوم که صدای دعوت شان را نشنوم باز هم حاشیه ی مقدسی شده است بر متنِ زندگیِ من...

سلام می کنم...

می نشینم...

بر پلکانی که جاریست زیر آن،

آب های زلالی از بهشت...

سلام بر،

قطعه ای از بهشت...

...

/ 9 نظر / 30 بازدید

ببخشید من متن شما رو بازنویسی میکنم.. "آری گاهی این بهانه ها (حاشیه ها) آن قدر پر رنگ می شوند، آن قدر جان دار می شوند که ... یک دانشگاه را به هم میریزند"

حاشیه

متنتون خیلی به دلم چسبید احسنت و التماس دعا

انصار

سلام / مطلب تان عالی/ خدا قوت/ با یکی از عمارها منتظرتان هستیم/ یاحق./..

جانباز از اصفهان

با سلام بر شما دوست انقلابی و دیگر دوستان با مطلب مهم و بسیار قابل تأمل: "پیشروی گام به گام عوامل هاشمی برای کشیدن ترمز فعالیت های رئیس جمهور" به روز شده ام. دوستان حتما" مطالعه بنمایید. http:noore14d.blogsky.com

محمد

سلام.دهه کرامت رو خدمتت تبریک عرض میکنم.بعد مدتها تونستم وبلاگ شمشیر ولایت رو با مطلبی تحت عنوان("ما دم از سیاستمان می زنیم و شما دم از شهادتتان بزنید")بروز کنم.فقط خواهشا مطلب رو کامل بخون و نظر خودت رو راجع به موضوع بیان بفرما،امیدوارم خوندن این مطلب برای شما مفید باشه،پس منتظر حضور پر مهرت هستم.[گل]

سافیا

سلام چقدر شعری که در قسمت معرفی وبلاگ نوشته اید زیباست موفق باشید

طاها

یک مسافر، هر روز منطقه ای بکر در روحش کشف می کند! کسی که قلمرو بهشت را در این عالم نمی بیند، در عالمی دیگر نیز، نخواهد دید...؛ در زیر سایه ای از نور...

طاها

سلام و نور...[گل] شاید، چراغ های نامرئیِ رابطه روشن بمانند!!

طاها

نخیر... ان شاء الله... :)