این "زنده" تر ها

هر سال که بزرگ تر می شوم جلوه ی سال نو و عید نوروز در مقابلم بیشتر رنگ می بازد. این چرخش سال و ماه شادی ای ندارد که به خاطرش جشن بگیرم و یا تبریک بگویم. درختان، چندین بار بهار و تابستان و... را تجربه می کنند؛ اما ما فقط یک بار و یک بار... این برایم ناخوش آیند است. آن ها که زندگی تجریدی دارند و هیچ تغییری در وضعیت نباتی شان صورت نمی گیرد و همان میوه ای را می دهند که در ذات شان نهفته است، چرا این همه نو شدن و نو زیستن را تجربه می کنند و ما که هر بار با تغییر نگرش و افکار مان می توانیم زندگی جدیدی شروع کنیم و رنگی دیگر بزنیم، دیگر بهاری برای مان نیست. شاید یک نفر در پاییز عمرش بخواهد دوباره بروید...

داشتم می گفتم... این روزها، این سال های تکراری که می گذرد؛ تعطیلات نوروز و شب عید برایم مفهوم خاصی ندارد. دیدن دغدغه های روزمره ی بعضی ها بر فشار روحی ام می افزاید. اگر بهار تنها پیامی تکراری باشد برای فراموش نکردن مرگ و زندگی دوباره پس این خوش حالی های بی سر و ته، این شادی های نامفهوم و سطحی برای چیست...؟

+++

روز اول را تصمیم گرفتیم به بهشت رضا برویم و تلاش های من برای تغیر مسیرِ اذهان عمومی خانواده و هدایت شان به سمت حرم و دیدار آقا به ثمر نرسید که هیچ؛ رای مرا نیز به خاطر خاطره ی پارسال و زیر دست و پا ماندن مادر عزیزم و نگرانی های من و خواهر کوچک ترم و هم چنین تنگ تر کردن جای مسافرین و زائرین محترم تغییر دادند به سمت رفتن به بهشت رضا.

از آن جایی که تازگی ها دلم وقتی می گیرد بعد از حرم، هوای مزار پدر بزرگم را دارم راضی شدم و چه رفتنی شد امسال... در پوست نمی گنجیدم، که اولین بیرون آمدن ام را در این دورِ جدید زمین در طواف خورشید، به دیدن آن هایی می روم که برای مان نامرئی اند. این کشش انسان به سوی نادیدنی ها سرشار از حس های گوناگون است و برای من جذاب و دوست داشتنی و کلن در زندگی ام به دنبال چیزهایی هستم که دیده نمی شوند با چشم سر، و اگر آن ها زنده باشند این هیجان بیشتر می شود... بماند...

با شعف و حزن مضاعفی راهی دیدار با پدر بزرگ عزیزم شدم و هر بار که می روم انگار تنها چهل روز از آن خاطره ی تلخ می گذرد. دومین نوروزی بود که میان ما نبود و جسمش البته؛ نه روحش، که او همیشه با ماست. 

بعد طبق عادت همیشگی دیگر، گذشتگان دور و نزدیک. که نمی دانم ما خود به سوی آن ها رفتیم و یا به درخواست آن ها پاسخ دادیم. چه رازی ست بین آن هایی که "هستند" و آن هایی که "هستند" و به "تن" دوخته شده اند...

احساس خوبی داشتم. مسرت از این که اولین دیدارم با آقا جواد تهرانی و شهدای تروریستی سیستان بود و البته جمعی ازشهدا در قطعه ای که خویشاوندی منتظرمان است؛ اما نه... ما منتظر اوییم تا روزی دعوت مان کند... آری... در قطعه ای که گاهی که می رویم تنها موجود آلوده کننده ی این فضای مقدس را جز خود کسی نمی بینم و شاید با حضورم جمع ملکوتی و آسمانی شان را زمینی کنم. برای یک شی ناخالص، و آلوده و زنگ زده تنها سوهان لازم است و اسید. برای اندکی جلا...

این جا نیایم پس کجا بیایم... چنگ می زنم بر حریم مقدس بر پنجره هایی از فولاد نه از سنگ، تا مگر با اندک گره ای هر چند نامرئی متصل شوم. پس می روم و در آن هوای معطر مشامم را پر می کنم... برای روزهای مبادا که همه یک سر، بادا شده اند...

در حال و هوایی بودم انگار معلق بین زمین و آسمان، با همان حال ناخوش. گیج و سَر خورده از این که اصلن مرا دیدند این شاهدان جاوید... بلند شدم. برگشتم، سر افکنده سنگین و خجل... ناگاه عکسی آشنا نظرم را جلب کرد. دوباره سر برگرداندم؛ آری خودش بود؛ شهید کاوه. هر چند همیشه در حین قدم زدن در میان شان، اسم های متبرک شان را می خوانم؛ اما چرا تا به حال او را این جا ندیده بودم، خدا می داند... آن قدر خوش حال و بی تاب شدم و آن قدر حزنم به وجد بدل گشت که ناخود آگاه به سوی ش شتافتم. دیدن عکس اش برای من چون دعوت نامه ای بود برای کسی که نا امید از بودنِ در بزمی ست و در حال بازگشت... خوشی زاید الوصف و دردناکی بر روح و دلِ شکسته ام باریدن گرفت...

چه حلاوتی ست در میان غریبه ها آشنایی دیدن و از آن شیرین تر دیدن آشنایی ست که عزیزتر باشد در میانِ جمعی آشنا...

به فال نیک می گیرم و باید خودم را دلداری بدهم؛ شاید این ملاقات ویژه در یک روز خاص، روشن کننده ی چراغ یک رابطه باشد با آن هایی که در چشم زمینیِ من نامرئی اند و البته زنده...  

.

.

.

/ 3 نظر / 38 بازدید
باران

سلام مامنتظر پست جدید هستیم!

شبانه

اول از همه تبریک به خاطر راه اندازی وبلاگ جدید دوم خداوند پدربزرگتون رو مورد رحمت خودش قرار بده و سوم اینکه متن جالب و حس قشنگی بود انشالله وبلاگتون هر روز پربارتر بشه

باران

دیگه کم کم داریم نگرانت میشیم ها؟!